X
تبلیغات
ღღღ مریم!!!شاخه گل عشقم...ღ ღ ღ

ღღღ مریم!!!شاخه گل عشقم...ღ ღ ღ
"آنکه میگفت ز یک گل نشود فصل بهار , چه خبر داشت که همچون تو گلی میروید؟...."
نویسندگان
پیوندها
دخترم!دیروز برای بار دوم مهد کودک و تجربه کردی!اونم باز به این دلیل که خودت خواستی....وقتی دیدی امیر محمد میره مهد و اونجارو دوباره دیدی خواستی که باهاش بری مهد!اینجا بود که متوجه شدم چققققدر امیر محمد و دوس داری و به اون دلیل بود که با مهد جدیدت کنار نیومده بودی....دخمل مهربون من...

این شدش که صبح زودددد دیدم خودت زودتر از ما بیدار شدی و ...حدود ساعت ۷ صبح بودش که آمادت کردیم و با باباهادی راهی شدیم!(باز شدم آژانس رایگان خانواده!)بابا هادی رو رسوندیم اولین ایستکاه ‌BRT و خودمون راه افتادیم سمت خونه سمیه جون(دختر عمه من)از اونجام با امیر محمد رفتیم مهد کودک!شما اولش یکمی گریه کردی و گفتی نیام!بلوووو!بعد که دیدی امیر محمد داره میره تو شمام اومدی و جلوتر از خودم میرفتی دونه دونه پله هارو بالا و ....بعدش من نشستم و کارای ثبت نامتو انجام دادم و شمام از اونجا سوار اسباب بازیها بودی و هی منو صدای میکردی و میگفتی شادیمو ببین.....

 

بعدش دیدم که اصلا حواست به من نیست و تازه امیر محمد پیش ما بود و شما رفته بودی تو آشپزخونه و داشتی صبحونه میخوردی....

سمیه بهم گفت بیای سریع بیرون تا ندیدتت...زدیم بیرون و از اونجام رفتیم خونه سمیه جون!یکمی که نشستیم از مهد زنگ زدن و هرررری دلم ریخت پائین!اما گفتن داریم بچهه ارو میبریم سالن حجاب.عمو پورنگ برنامه داره!اجازه هست امیر محمد و مریمم بیان؟من خیلی دو دل بودم!اما چون میدونستم خیلی عشق عمو پورنگی!گفتم باشه مریمم بیاد!

اما بعد مثل چیییییی!!!!پشیمون شدم!ساعت ۱۱  وقت مشاوره داشتم تو کوهسار!موقتی از سمیه جدا شدم و اومدم واسه مشاوره!در کل خوب بود!فقط به پای قبلی نمیرسید!خیلی کلی گوئی میکرد!میخواستم بدونم وقتی مثلا فلان کارو میکنی من باید چه عکس العملی نشون بدم که ایشون همش کلی میگفتن و .....

اما یه چیز و خوب متوجه شدم!وقتی ازم خواست برای شناختت بیشتر براش توضیح بدم و یه فاکتور از کارای خوبی که انجام میدی و کارائی که ناراحتم میکنه براش بدم!متوجه شدم که چه دخمل فرشته ای دارمممم من!

گفتم : خیلی مهربونه!همیشه شروع کننده یه رابطه اس!اصلا دست بزن نداره!خیلی مودبه!همیشه تو سلام کردن پیشتازه!کار بد میکنه عذرخواهی میکنه!هر چیزی دستش میدم ازم تشکر میکنه!خیلی منظمه!اسباب بازیهاشو خودش جمع میکنه!سفره غذا رو حتی آشغال و همیشه همیشه خودش میزاره تو سطل آشغال!اصلا خجالتی نیست!خیلی مستقله!اصلا بهم وابسته نیست!اعتماد به نفسش فوق العاده بالاست!تمام کاراشو خودش میخواد انجام بده!خیلی خیلی دلرحم و احساساتیه!از دیدن صحنه اشک ریختن حتی تو فیلم ناراحت میشه و ....!خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم!اینجا بنویسمشون...

کارائی که ناراحتم میکنه: جیغ زدنش و لجبازیشه!و اینکه ناراحتی و نارضایتیشو خیلی خیلی خیلی بد نشون میده.....

 

گفت خب؟بقیش....؟هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد...تازه اون موقع بودش که از حجالت کللللی لپم گلی شداز اینکه اینهمه دریای خوبی هستی و فقط یکمی رفتار ..... داری و من ناشکررررر!!!!!

خلاصه تموم شد مشاوره و من راه افتادم سمت خونه و رفتم کلاتو برداشتم که میبرنت بیرون سرما نخوری یه وقت!بعدشم رفتم مهد و وسائلتو تحویل دادم و گفتن با خاله ها دستشوئی هم رفتی!و این برای من یعنی یه خبر امیدوار کننده....چون مشکلت تو مهد قبلی این بودش که با اونا نمیرفتی....

دل تو دلم نبود که ببینمت...ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم خدا پشت و پناهت دخترم....میدونم اونی که تورو بهم داده خودش مواظبته!گفتم اگه ببینمت شادیتو خراب میکنم و دیگه نمیتونی با بچه ها بری دیدن عمو پورنگ!

برگشتم خونه سمیه جون و با هم ناهار خوردیم!اما چه جوری....؟یه خط در میون من با صدای ناله و گریه آلود میگفتم : مریمممم!!!!

چشمام پر اشک بود اما سمیه جون نمیزاشت که بیان پائین...یه هو حواسمو پرت میکرد و میگفت توروخدا انقد نگو " یعنی الان داره چیکار میکنه....؟"به خدا اونا مواظبشن!نه مثل تو!اما کم نمیزارن براش!مطمئن باش!

بهم میگفت به این فکر کن که مریم تو این روز سرد مجبور بود با تو تو اون خونه فسقلی با یکم جا سر و کله میزد و نمیتونستین بیاین بیرون و اون طفل معصومم بدون همبازی...

(یاد بازیهامون افتادم مریمم!پاهامونو وا میکردیم و کف پاهامونو میزاشتیم رو هم!هر چند کل پای کوچولوی شما اندازه انگشت شصت منم نمیشد!ولی با هم توپ بازی میکردیم....یادمه جیغ زدن موقع این بازی و خودم بهت یاد دادم....

یه بازی دیگه هم داشتیم که خودت اختراع کرده بودیش گل مریم من!اسمشو گذاشته بودی دودو با!روی قسمت سرامیک خونه راه میرفتی از بغل!و بهم میگفتی مامااااان زرا؟بیا دودو با!میومدم کنارت با هم راه میرفتیم از بغل!و میگفتیم دودو با دودو با!

گاهیم ماشینتو میزاشتی روی میز وسط هال و مجبورم میکردی باهات دور میز بچرخم و ماشین بازیتو ببینم...آخرشم سر من گیج میرفت و شما هنوز کاماکان در صحنه....!

 

خب؟هر چی بود به لطف سمیه جونم اون روز سخت و تحمل کردم و .....بالاخره غروب شد و دل تو دلم نبود دوباره ببینمت ....

پاهام داشت میلرزید....دم در مهد!وقتی منو دیدی مثل همیشه با هیجانننن دستاتو باز کردی و دویدی سمتم...نشستم رو زانوهام و دستامو واست باز کردم....

پریدی تو بغلم و بعد بوسیدنت فقط یه عالممم بوت کردم ...فقط خدا میدونه چقدر دلم برای عطر تنت تنگ شده بود....

بعدشم با گریه از سمیه و امیر محمد جدا شدی و تقریبا تا سر خیابون اسمشونو صدا میزدی و گریه میکردی!ولی تا بهت گفتم باز فردا صبح میارمت ببینیشون....اروم شدی!

رسیدیم خونه و بعد یکی ۲ ساعتم باباهادی رسید و حدود ساعت ۷.۳۰ با باباهادی رفتین تا سوپری!وقتی برگشتین باباهادی بغلت کرده بود و میگفت یه هو دیدم گردنش افتاد!بمیرم الهی....از شدت خستگی خوابت برده بود همین مسیر کم و !

 

***

 

ببخشید که پستم باز طولانی شد!(اینا همش خاطرات مریم گلی هستن که اگه خد ابخواد روزی تقدیمش میکنم و خودش میخونه و شایدم بگه چقد کمه!)این پست عکس نداره اما از بچه ها با عمو پورنگ عکس گرفتن که به محض اینکه تحویل دادن حتما میزارمش اینجا....

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 17:16 ] [ مامان زهرا ]
دیروز بازم از اون روزای خوب و خوشگل زندگیم بود که ددی جونم یه ماموریت یه روزه داشت...

قرار بود ساعت ۲ بعد از ظهر پیشمون باشه ولی به خاطر شرائط بد جوی پروازش هی عقب و عقب تر میافتاد و منم هی ناامیدتر میشدم که باز ببینمش...

تا اینکه بالاخره حدود ۱۲.۳۰ شب اومد پیشمون....من و مریمم که از صبح اولین برف پائیزی همش از پشت شیشه پنجره و شیشه تلویزیون و ....دیده بودیم!همینجوری پشت پنجره بودیم چشم به راه بابائی!

خیلی هم اصرار کردیم بریم دنبالش اما گفت راننده هست و شما نیاید!

مریمم تا نور چراغ ماشین میدید تو خیابون جیغ میزد علللللللللللللیییییییی!یکی نمیدونست فکر میکرد داره پسر همسایه شونو صدا میزنه....

 

خلاصه بالاخره بابائی رسید و واسمون بای بای کرد و مریمم همینجور جیغشو تا تو راهرو کشوند(فک کنم دیشب کلی فحش خوردیم از همسایه ها...)قبل ااینکه بابائی بیاد چون میدونستم مریم نمیزاره بخوابه و ایشونم خسته هستن رختخوابشونو پهن کرده بودم!اما تا بابائی اومد مریم بدو بدو خودش تنهائی دونه دونه پتوها رو تا میزد (عین سفره تا زدنش!)و خودش تنهائی بغل میگرفت و میبرد پتورو مینداخت تو تختش و میومد تو هال واسه خودش دست میزد!هی میگفت بابائی علی خواب نههههه!!!!

خلاصه به هر زور و زحمتی بود سرشو گول مالوندم!اخه هر شب عروسکشو قبل خودش میبره دستشوئی و وادارش میکنه توتو کنه و مسواک کنه و بعدم میبره تو اتاقش و رو تختش میخوابونتش!منم بهش گفتم بیا عروسکتو بخوابونیم با هم!این شدش که اروم اروم برقارو خاموش کرد خودش و رفت دوباره پتوهارو برگردوند سر جاشون و ....جالب اینجا بود که اگه بابائی یه کوچولو سرش میزاشت رو بالش جیغ میزد که نههههه خواب نه!

صبح حدود ساعت ۹ با این صدا بیدار شدم : مامااااااان؟خوابیدی؟؟؟من بائی علی خوابیدم!(یعنی من دیشب پیش بابائی علی خوابیدم....)چشمامو اروم اروم وا کردم و تا دید چشمام باز شده مثل همیشه با هیجان گفت سلام ماماااااان!خوبی؟چچوری؟؟؟شما خوبم!

خلاصه پاشدیم و بعد صبحونه و ....زدیم بیرون برف بازی!چون بابائی هم قرار بود حدود ۱۱ بره و از اون طرفم ۵ پرواز داشتش....

 

این سومین سالی بودش که مریم گلی برف میدید ولی نمیدونم چرا امسال خیلی استقبال نکرد!؟

اولی که راه افتادیم تو برف هی گریه میکرد و میگفت تش تثیف!بیشورررر!(کفشم کثیف شده!بشور!)هی بهش گفتم عیب نداره مامانی!این برفه ها؟اشکال نداره پاتو بزار توش کیف کن!

اما هی گریه میکرد و میخواست که بغل باشه!اون میا بغل من یا بغل بابائی علیش!بابا هادی هم که کماکان لولو خر خره اس تو بغل کردن خدا شانس بده والا!

 

خب دیگه فک کنم باز پستم طولانی شد....دیگه وقتشه بریم سروقت عکسا....

 

 

 

دوستان؟اگه زرنگ باشید قشنگ از طریق این عکس میتونید ادرس خونه رو کشف کنید...ولی بزارید خیالتونو راحت کنم!ما کنگر نداریم که واستون درست کنیم ......

 

 

اینجام یه لحظه نشوندمش رو برفا تا حال کنه واسه خودش!ولی جیغش رفت هوا و باز همش میگفت تثیفففف!(کثیف)بابائی هم میگفت تقصیر خودته!بس که بچه رو استریلیزه بار آوردی نمیتونه اینجور مواقع یکمی بی قانونی کنه و واسه خودش کیف کنه....

 

 

 

 

پدر بزرگ٬ نوه...بدون شرح!قربون چشمای خوشگل جفتتون....

 

 

 

 

 

 این از اون عکسائی که اگه مامانم ببینه گوشمو قشنگ درسته میبره با احترام میزاره تو سینی تحویلم میده!چرا؟خب تابلو!چون گیر میده چرا حواست به شلوار بچه نبود؟پاش یخ زددددد!(مامانی من همینجا گفتم که وقتی دیدین این عکسو دیگه تو زحمت نیفتین...خودم گفتم دیگه!راحت باشید....)

 

 

 

بعدشم رفتیم یه سوپر مارکتی تا کله مبارک مریمی رو گول بمالیم و از بابائی علیش جدا شه....ولی تا بابائی گفت مریم گلی بیا بوست کنم....مریم خودش همه چیو متوجه شدش و زد زیر گریه و همش میگفت بائئئئئ!نهههههه!نلووووو!!!!خلاصه به سختی از هم جدا شدن و اون لحظه فیلم هندی بود که خود منم داشت گریم میگرفت چه برسه به مریم و بابائی.....

 

ولی خب دیگه....هر چند مریم اولش بابائیشو به چند تا تیتاپ و ....فروخت!اما تا خوردنش تموم شد دوباره یادش افتاد هی بهونه بابائیشو میگرفت....همه جا خونه دنبالش میگشت طفلکی بچه ام...

 

اینم یه ویو از بالکن خونه....

 

 

 

بعدشم نشتیم با هم آش رشته ای من بار کرده بودم و خدائی تو این هوای برفی میچسبید و خوردیم و مریمم در حالیکه رو تخت ما مشغول ماشین بازی بود خوابش برد....

 

آخ خدا!منو بکشی نمیتونم از این سوژه عکاسیم بگذرم....عاشق صورت ماهشم.وقتائی که خوابه....

 

فرشته کوچولوی پاکم....عاشقانه میپرستمت....

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 16:51 ] [ مامان زهرا ]
شکوفه ی قشنگ مریمم...این روزا اینقددددر شیرین و خواستنی و دوست داشتنی شدی که من دارم دیووونه میشم از احساس گناه اون ۲ ماهی که رفتی مهد کودک!!!!هر چند بیشتر به خاطر خودت بود که دوسن داشتی بری ولی من هیچ وقت خودمو نمیبخشم که باعث شدم بری مهد و اونجوری با خاطره بد برگردی....

انقدر بهت وابسته شدم که وقتی خوابی مدام میام بالا سرت و بینیمو میچسبونم به بینی فندقی کوچولوت و مست میشم از عطر نفسهات....همش منتظرم بیدار شی باز برام دلبری کنی!هر وقت بتونم بعد نمازم ۲ رکعت نماز شکر میخونم که خدا یه همچین فرشته سالم و نازی رو بهم هدیه داد و ازش میخوام تا ابددددد قدرتو!قدر خوبیهاتو بدونم....و لایق اینهمه پاکی تو باشم....

 

مدام تو خونه راه میری و یه هو از پشت دیوار با شیطنت میای و با صدای بلند و با هیجان بهم میگی سلام ماماااااااانننننن!میگم سلام گل نازم!میگی خوبی؟میگم مر۳۰.ممنون . شما خوبی؟جواب میدی شما خوبم!باز ميپرسي چچوري؟سرتم انقد خوشمزه تكون ميدي و موهاي فرفريت ميره تو صورتت....ميگم خوبم مامان.مر30.چقد ميپرسي؟ميخندي....اينجوري = تمام عضلات اطراف اون بيني كوچولوتو جمع ميكني و چروك ميفته دور بينيت .....بعد باز ميگي...مامان؟؟؟؟؟تو دلم ميگم چه مامان كش داري!حتما باز يا سوال داره يا ميخواد اجازه كاريو بگيره!بعد چي ميگي؟ههههه باز ميپرسي چچوري؟؟؟آخ كه ميخوام قورتت بدم اون لحظه!ميگيرم تو بغلم محكممممم فشارت ميدم و فقط به يه تهديد ساده ميخورمتتتتت اكتفا ميكنم....

 

اخر هفته گذشته بابائي علي يه ماموريت كوتاه كاري داشتن كه تهران نبود!فقط يه 1 ساعتي رفتيم و بدو بدو دقيقه 90 تو فرودگاه ديديمش....باباهادي داشت دنبال جاي پارك ميگشت و منم بدو بدو رفتم تو!شما هم بغلم بودي!تا وارد سالن شدم شماره بابائي رو گرفتم بهم گفت يه دور بزن من پشتتم!دور زدم باز نديدمش....خلاصه تا 3 بار گفت پشتت!پشتت!دور بزن!خنديدم گفتم بابائي توروخدا!منو گرفتيد؟؟؟حالا الان؟جلوي ملت 3.4 تا دور 180 درجه زدم ولي مگه بابائي دست بردار بود؟همينجور دور خودم ميچرخيدم و بابا هي ميگفت پشتت!پشتت!تا اينكه شنيدم اين خدماتيهاي فرودگاه داره داد ميزنه آبجي!اينجا!اينجا!(منم كه چقد بدم مياد كسي احساس كنه باهام قرابت نسبي داره و " آبجي " صدام بزنه....)

خلاصه هر چي بود دمش جيز!كه كمك كرد من ددي جونمو پيدا كنم تو اون جمعيت!اگه نه فك كنم تا صبح بابام ميگفت پشتت! و منم همينجور دور خودم ميچرخيدم...

 

مريمم كه تمام طول مسير و مدام ميگفت بائي علي!بيليم بائي علي حالا ديگه پريده بود تو بغل عشقش و خوشحاللللللل!تو اين عكسم بابائي من داره ماهيها رو نشون نوه اش ميده ! مريمم هي واسه ماهيها بوس ميفرستاد ....

 

 

 

 

بابائي خوب و مهربونم...هنوزم نفسم به نفست بنده....

 

بعدشم كه طبق معمول با گريهههه از بابائي عليت جدا شدي و جيگر مارو سوزوندي....خدايا...كاري كن هر چه زودتر اين دوري و فاصله تموم شه.....

اين روزا يه كارائي از خودت نشون ميدي كه دهنم وا ميمونه كه چقددددر رو حركات و رفتار من دقت كردي و مو به موشو پياده ميكني...مثلا :

داري با تلفن صحبت ميكني مدام ميخندي و ميگي آها! آها...مر۳۰!(تازه متوجه شدم وقتي دارم با تل ميصحبتم زياد آها ! آها ! ميگم و نيشمم هميشه بازه تا بنا گوششش)

 

داري فيلم نگاه ميكني : تيكه حساس و هنديش كه ميرسه!ميگي آخيييييي!هيوووو!هادي؟ببين!!!!(دقيقا عين ديالوگ من اينجور مواقع!)

 

عروسكتو بغل ميكني ميگي : عزيزممممم.....عسلمممم.....دوست دارم!!!!توتو نداري؟؟؟بعدم انگشت اشارتو تكون ميدي و ميگي توتو!دسشوئي!!!!(موقعي كه آموزش تولت رفتن داشتم باهات!واست كلي شورتاي باربي خريدم و بهت گفتم عروسك و ببين روش!چقد خوشگله!گناه داره!هيچوقت نبايد خيسش كني!حالا پريشب رفته بوديم واست لباس بگيريم روش عكس باربي بود جلوي آقاي مغازه دار هي داد ميزدي و ميگفتي هيووو!عروسك!!!توتو نههههه!توتو دسشوئي!!!!!)

 

عروسکتو میزاری رو پات و واسش لالائی میخونی!گاهی هم بهم میگی مامان؟نی نی اله(نی نی گریه!با صدای حزن آلود!بعدشم بغلش میکنی و بوسش میکنی و میزاریش رو شونتو آروم آروم میزنی پشتش.مثل وقتائی که خودت داری گریه میکنی و من....(دیشب باز واسه خوابیدن شب داشتی بامبول در میاوردی و بالشتو گذاشتی رو پات و  منم شیطونیم گل کرددیدم حیفه بالش همینجوری خالی رو پات باشه!سرمو گذاشتم رو پاهای کوچولوت و بهت گفتم مامان مریم؟منو بخوابون....شما هم کللللی استقبال کردی و خندیدی و انگشتاتو گذاشتی رو چشمام و بهم گفتی چشت بند(چشماتو ببند)بعدشم شروع کردی به لالائی گفتن و پاهاتو تکون دادی: گوجیش لا لا ....(گنجشک لالا رو دست پا شکسته واسم خوندی و ....منم داشتم اون لحظه تو آسمونا پرواز میکردم که یه مامان به این خوشمزگی و عروسکی دارم.البته به از مامان ناناز خودم نباشه.....)

زنگ در و ميزنن اول ميري چادر سرت ميكني بعد ميپري دم در و جيغغغغ ميزني ميگي بائئئئي!بائي علي!( يادمه از قديم خوشم نميومد كه دختر بچه هاي خوشگل وقتي كلي تيپ زدن و ... روسري ماماناشونو سر كنن كه حالا انقد حساس بودم مريمم همينجوري شده!ميريم بيرون تا ميبينه من دارم روسري سر ميكنم ميره و واسه خودش روسري مياره و .....اينه كه از اين بع بعد مجبورم تمام روسريهامو يه جاي دوووور دست قائم كنم!!!)

جديدا اصصصصصصصصصلا به هيچ عنوان نميزاري ازت عكس بگيريم!اگرم به زور بگيريم همش با اخم و تخم و گريه اس!تازه دوربينم ازمون ميگيري و حسسسسسسابي از خجالتش در مياي.....فك كنم اين روزاس كه ديگه كامل از كار بيفته!چون يه مدت بودش كه ديگه روشن نميشد!بعضي دكمه هاشم از كار افتاده!مجبورم با بازي بهت بگم مريمي؟بخند مامان!ديگه خودتم ياد گرفتي دوربين و ميگيري دستت و بهم ميگي بخند مامان!عكسسسس!

اينجام يه برج خوشگل ضد زلزله  ساختي و خودت براي اولين بار در ايران ازم خواستي ازت عكس بگيرم....

 

 

هنوزم مجبورم موقع آشپزي اجازه بدم هر كار دلت ميخواد بكني فقط بزاري من ۴ تا پياز سيب زميني رو قاطي كنم و .... (ديگه از مزاياي ۵ صبح رفتن و ۸ شب اومدن باباهاديه ديگه!الهي هر جا هست هميشه خوشحال باشه ما هم ميدونيم كه داره واسه ما  اينهمه زحمت ميكشه....پس اون دستهاي مهربون و ميبوسم و همينجا ميگم ممنون....)

 

عينك زدي و نشستي رو كابينت!بهت گفتم وايسا ازت يه عكس بگيرم...عكس اولي رو زودي قاچاقي گرفتم!

 

 

 

بعدش تا متوجه شدي دارم عكس ميگيرم قيافه تو جدي كردي كه حال منو بگيري...

 

 

 

 

بهت گفتم مريم!!!مامان و اذيت نكن ديگه قشنگ بخند....ببين چيكار كردي تو عكس؟؟؟!!!!!!

 

اين مريم گلي ما هميشه و در همه جا هم خانووووم و آرومممم نيست....گاهي ميزنه تو جاده خاكي و ....مثل اين عكس كه لج كرده و كف آسفالت پارك خوابيده....منم گذاشتمش همونجور بخوابه....ولي اصصصصلا به لجبازيش محل ندادم و اين عكسم يواشكي ازش گرفتم تا فك نكنه خيلي از كارش خوشم اومده....

 

 

 

مريم در حاليكه با خمير بازيش(خميري كه تمام رنگاشو با هم وصلت داده....)رو ديوار به قول خودش جوجو چشيده(پرنده كشيده)

 

 

 

اينجام باز به قول خودش بعي(ببعي.بابا همون گوسفند خودمون!)چشيده(كشيده)

 

 

هر وقت با كسي تلفني صحبت ميكنم هر چند فك ميكنم مريم ۶ دنگ حواسش تو كارتونه!ولي ميبينم قشششنگ حدس ميزنه كي بود؟نميدونم ووروجك از كجا متوجه ميشه؟لحن صحبت من با اشخاص مختلف و ؟!تا صدامو بچگونه ميكنم و تند تند گوشي تلفن و ميبوسم....بعد تماسم ميپرسه!بابا دي(باباهادي) بود؟در غير موارد هم ميپرسه خاله بود؟بائي علي بود؟نميدونم از كجا متوجه ميشه؟قشنگ همه رو درست تشخيص ميده كه من پشت تل با كي صحبت كردم؟؟!!!!

 

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 17:24 ] [ مامان زهرا ]
خیلی وقت بود عکست و واسه جشنواره عکسخند شهرزاد e_mail كرده بودم ...ديگه تقريبا نااميد شده بودم از چاپ شدنش كه بالاخره تو شماره ۳۵ مجله شهرزاد عكستو چاپ كردن!

داستان از اين قرار بودش كه گفته بودن عكس بچه رو به همراه علت خنده اش تو عكس براي ما بفرستيد و بعدم انتخاب بهترين عكس و ....

 

 

ازت ميپرسيم اسمت چيه؟ميگي مريم!ميگيم فاميليت چيه؟ميگي كرته!(با ضمه روي حرف ك )

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 15:23 ] [ مامان زهرا ]
میخوابی رو زمین٬میگم مریم چیکار میکنی؟

میگی : گل خوابید!(بابا هادی میگه از بس صداش کردی مریم گلی بچم دیگه خودشم متوجه شده گله...)

یه هو بی مقدمه میدوی و میپری بغلم و ملچچچچ یه ماچ آبدار!دستاتم دور گردنم!بعد با همون صدای نازک و ظریفت بهم میگی : مامانیییییی؟جوشت دالم...عاشتتم...(دوست دارم.عاشقتم....)اون لحظه فقط دلم میخواد با تمام وجود بچلونمتتتتت

 

جدیدا از قوه تخیلت اینجوری استفاده میکنی : میری روسری منو میاری کیف خودتم میزاری رو دوشت و سوار ماشینت میشی و مثلا میری خرید!ازمم قبلش اجازمیگیری بلم خرید؟میگم برو!بعدش یکمی با ماشین و اون روسری گره زده تو صورت کوچولوت میری وایمیستی کنار کمد(مثلا اونجا مغازه اس)بعد میگی آقا؟بستی بده!(آقا ! بستنی بده!میگم مامانی؟پس لطفا نش چی شد؟بعد زودی میگی : آقاااا؟لُتا(لطفا)

یه چیز خیالی رو از تو دستای کوچیکیت میدی به من و باز ازم اجازه میگیری و میری که مثلا شیر بخری...کلا چیزائی که همیشه ازمون میخوای برات بخریم فعلا تو سن ۲ سال و نیمگی یه لیست کوچولو مثل خودته...

(شیر.بستی.چرخ.بارطی.آبی.شلا)(شیر.بستنی.دوچرخه.باطری.آبمیوه و شکلات)باطری رو به این خاطر همیشه میخوای که اسباب بازیهای باطری دارتو باهاش راه بندازی!بعضی وقتا هم تلفنی زنگ میزنی مثلا به سوپر و میگی برات شیر و بستی و ...بیارن!این دیالوگاته...الو؟سلام.خوئی؟مییییی سی!آقا؟بستی بیار!باشه؟مییییی سی.خُشِش(خدافظ)

این عکسم مال همون وقتائی که با هم خرید بازی میکنیم...فقط نمیدونم چرا یکمی شبیه دختر بچه های مناطق محروم شدی....

 

 

 

تو این عکسم یه روز وقتی تو آشپزخونه سخت مشغول کار بودم دیدم به طرز مشکوکی ساکتی اومدم دیدم بعععله!خانوم زیر میز قائم شده و داره واسه خودش با ضد آفتابش حال میکنه....

 

 

 

 

خب؟اینجور مواقع آدمی که لو رفته و ۱۰۰ درصد دستش رو شده چیکار میکنه؟بله!یه لبخند بو دارتحویل مامانش میده که یعنی همه چی آرومه...تو چقد خوشبختی...!!!!و اینجوری دل مامانشو میبره....آخه میدونه مامانشم چه زود دلش به دست میاد....

 

 

 

اینقدم هوای خودتو داری!تایه سرفه میکنی.زودی میگی مامان؟بلیم دُرچتُر(دکتر)بعدم دست میزنی به گوشت و میگی گوش....خاطره اون سری که رفتیم دکتر و سرما خورده بودی و دکتر گوشتو معاینه کرد مونده تو ذهنت....

گاهی وقتا هم که یه چیز میپره تو گلوت خودت با دست میزنی پشتت(پشت کمرت)...

مریم گلی عشق بادکنک....

 

 

(من نمیدونم چرا از وقتی نت درست شده شما که همیشه ظهرا ۳ ساعت میخوابیدی حالا نیم ساعت ۴۰ دقیقه ای بیدار میشی و من دیگه نمیتونم برات چیزی بنویسم!در حال حاضر هم بیدار شدی و نشستی کنار من و منو در حال درست کردن عکسات دیدی و هی میگی مریم تیر ترد(مریم گیر کرد!)

 

راستي؟يادم رفت بگم كه الان حدودا ۲ هفته اس كه به طور كامل كنترلتو به دست اوردي و حتي شبها و مواقع بيرون رفتن و مهموني رفتن هم كه از ترس پوشكت ميكنم كامللل خشك ميموني....از اونجائیکه همیشه!از زمانیکه یه دختر بچه بودم حالم بهم میخورد وقتی تو یه جمعی نشسته بودیم و یه بچه ای میومد میگفت مامان!ج*ی*ش دارم!حالا ممکن بود حتی سر سفره هم باشیم اون لحظه!این شدش که به شما از اولش یاد دادم که بگی : توتو(مخفف توالت)دارم!حالا هر وقت میریم دستشوئی و سرکاریه یعنی منو الکی آوردی اونجا!ازت میپرسم توتو نداری؟شما فکر کردی این جمله یعنی اینکه منم ندارم!هر وقت میریم و نداری میگی مامانییی؟توتو ننانی!(توتو ندارم و اینجوری میگی!)

و يه خبر ديگه اينكه ياد گرفتي خودت از بالاي حفاظ تختت مياي پائين و وقتي بيدار ميشي يه هو ميبينيم يكي با پاهاي كوچولوش بدو بدو مياد سمتمون...

 

 

 

مريم گلي وآقاي پدر(از عكسهاي جا مونده از غار قوري قلعه ي كرمانشاه)

 

 

 

يادش به خير ...اون موقع ها ميزاشتي موهاتو ببندم!كلا دوره اي هستي!يه دوره ميشيني قشنگ تا ببندم موهاتو!يه دوره حتي نميزاري يه برس ساده بكشم واست!اين روزا رو اين روالي....نميزاري حتي شونه كنم!

 

 

 

 

 

چند وقت پيش كه نمايشگاه رسانه هاي ديجيتال بودش ما هم رفتيم!البته بماند كه فوق العاده بي نظم بود و .....

 

شما از اين عروسكه ميترسيدي و ترستم قشنگ تو عكست پيداس كه چه جوري ازش فاصله ميگيري!براتم از اونجا سي دي هاي خاله ستاره و بي بي انيشتين گرفتيم.كه شما عاشق جفتشوني!كلمه هائي كه از بي بي انيشتين ياد گرفتي ايناس : cup . chair.bowl.cat

 

 

البته خودمم در کنار این سی دی باهات تمرین میکنم...تو رنگها هم از همه زودتر سبز و آبی و نارنجی(نارجی خودت) یاد گرفتی!هر رنگی که ازت میپرسم و بلد نیستی با یه صدای آروم و پچ پچ کنان و با شک و تردید  میگی : سبزززز؟؟؟!!!نمیدونم چرا هر چی نمیدونی چه رنگیه لابد سبزه!

 

قدیما شب که میشد برای اینکه بخوابونیمت!چراغارو خاموش میکردیم و خودمونو میزدیم به خواب و شما هم....اما این شبا دخمل با هوش من ...خودت میری چراغارو روشن میکنی !حتی تلوزیونو از ته ته ته ...حتی از سیم رابطش خاموش میکنیم و شما از اون پشت میکشیش بیرون و دکمه شو میزنی و دوباره همه چی روشن میشه...یه خونه روشننننن با یه تلویزیون روشننننن!چه جوری میشه اونوقت شمارو خوابوند؟؟؟؟

این میشه که دیگه مجبوریم برق و از کنترش کاملللل قطع کنیم!!!!!!

دیشبم باباهادی بیرون بود و منم تمام خونه رو خاموش کردم و رفتم تو اتاق!خودمو زدم به خواب!دیدم شما رفتی و کفشای پاشنه بلند منو از تو جاکفشی در آرودی و پوشیدیش که قدت برسه به کلید برق!روشنش کردی و اون لحظه مونده بودم بخندم و قربون صدقه ات برم یا گریه کنم و بگم بخوابببببب!!!!یادمه خودم وقتی کوچولو بودم!مامانیم کنارم میخوابید و خودشو مثلا میزد به خواب!منم نامردی نمیکردم هر چند وقت یه بار چشمامو وا میکردم و چکش میکردم اونم یه هو در عین تابلوئی چشماشو میبست که من مثلا فکر کنم خوابه!منم بخوابم!

تو این عکسم پاتو گذاشتی رو ماشینتو داری از کابینت بالا یه شکلات بر میداری....

 

 

 

از استقلال طلبیت بگم که به جائی رسیدی که صبها خودت واسه خودت لقمه میگیری و نون و پنیر میخوری!اینقدم قشنگ درست میکنی...کارت حرف نداره....

 

الان که ۲ سال و نیمه ای جمله های ۴ کلمه ای میگی.مثل بابا بیا پیشم بشین!

هنوزم از صدای ماشین لباسشوئی میترسی اما وقتی کارش تموم شد بی برو برگرد میای کمکم و لباسارو دونه دونه میدی دستم تا پهن کنم تو بالکن!

موقع پهن کردن سفره ی غذا مثل خانوم میشینی منتظر غذا و ذوق میکنی اما موقع جمع کردنش قشششششنگ پا میشی و دونه دونه ظرفارو واسم میاری تو آشپزخونه پاهای کوچولوتو بلند میکنی تا دستت برسه و بزاریشون رو ظرفشوئی...

این کارات قابل تقدیره!ولی خودم به شخصه دوس ندارم کار کنی چون مطمئنم مثل خودم که تو خونه بابام دست به سیاه و سفید نزدم حالا کلی کارای رنگ و وارنگ انجام میدمشمام بعدها اینقد کار کنی که....

وقتائی که دارم فیلم میبینم!اونم بعد قرنها...درست همون تیکه حساسش میای میشینی رو پام هی باهام حرف میزنی . هی کتاب میاری میگی برام بخون!اخرشم که میبینی من زرنگترم یه جوری بالاخره در میرم!با هیجان و عجله میگی هیو!مامان!پاشو!توتو دارم....من دیگه کم میارم!

یه شب که آمادت کردم تا مثل اکثر شبا با باباهادی بریم پارک و شما بازی کنی!وقتی زدیم بیرون دیدیم وای خدا چه بادی میاد!!!!مونده بودم چه جوری قانعت کنم که مریض میشی نمیتونیم امشب بریم!رفتیم با ماشین یه دوری زدیم و شمام هی میگفتی مامان؟میلیم تاب تاب؟از سر ناچاری٬ببخشید دخترم!میدونم بعدها که بیا اینجارو بخونی ناراحت میشی!ولی مجبور بودم اون لحظه سرتو گول بمالم...برگشتم بهت گفتم : مامانی؟تاب تاب شکسته!بریم خونه چسب بیاریم فرداشب درستش کنیم.باشه؟شمام خیلی ناراحت شدی!نه از اینکه نمیری تاب تاب!از اینکه تاب تاب شکسته....خیلی واسش غصه خوردی!تا اومدیم خونه یه تیکه چسب نواری برداشتی و گفتی تاب تاب ششسته؟فرداشب که شد همش ذوق داشتی که میخوای بری و درستش کنی....منم تابلوووو!چشب یادم رفته بود بیارم!بهت گفتم عمو جلوتر اومده درستش کرده!چسب زده...

این روزا معنای کلمه " خیلی " رو خوب متوجه شدی!مثلا وقتی چیز داغی میخوری!میگی داغه!وای خییییییییلی داغه!

(میدونم آپم خیلی تو هم تو هم شد!میدونم همش پراکنده گوئی کردم!چپندر قیچیه چپندر قیچی!اینا همش مال اینه که مریم درست کنارم نشسته و هر ۱ ثانیه یک بار یه سوال ازم میپرسه تا مثلا من وبا خودش همراه کنه بچم....)

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 16:21 ] [ مامان زهرا ]
شاپرکم....بالاخره نت درست شد و از این به بعد میتونم تند تند خاطرات عروسکیتو واست ثبت کنم...

۲۰ شهریور ۹۰ اولین تئاتر عمرتو رفتی!نمایش شیرین و عروسکها....قبلشم من به سمیه جون(دخترعمم)پیشنهاد دادم تا با هم بریم و امیر محمد اونم فیضی ببره...خیلی خوش گذشت....از همه بیشتر به شما!اولی که وارد شدیم با صدای موزیک شروع کردی به رقصیدن...همش استرس داشتم که نکنه نشینی یا خسته شی و با صدای گریه ات اونجارو بزاری رو سرت!

ولی مثل خانوم بودی...کلی واست خوراکی گرفته بودم انقدر رفته بودی اندر بحر مکاشفت...که به هیچکدومشون لب نزدی!حتی رو صندلیتم نمینشستی!ایستاده٬سرپا!از اول تا اخرشو با هیجان نگاه میکردی...

 

این عکس مال قبل ورودمون با سالنه!نمایش تو سالن برج آزادی بود...شما و امیر محمد در حالیکه امیر محمد داشت تمام احساسات و هیجان و علاقه شو رو شما خالی میکرد...

 

 

 

 

اینم که یه عکس قاچاقیه که خودم گرفتم از صحنه.....

 

 

وقتی از در سالن اومدیم بیرون.یه هو مثل مور و ملخ فروشنده های بی نوای کوچیکی دورمونو حلقه کردن....هیشکی بهشون محل نمیداد!یه دختری اومد جلوم...با یه چهره ی خوشگل معصوم!التماس میکرد ازش عروسک ماسوله بخرم!دلم خیلی گرفت براش....بدون معطلی گذاشتم خودم مریم انتخاب کنه و یکیو ورداشت و اینقدرم بهش علاقه مند شدش که شبم با همون خوابید...

 

 

 

همیشه وقتی میخوایم بریم بیرون بدو بدو میری کفشامونو میچینی  دم در (از شدت ذوق دد رفتن...)وقتیم که بر میگردیم اصلا مهلت نمیدی!خودت بدو بدو کفشامونو از جلوی در ور میداری و میزاری تو جا کفشی!این عکس مال قبل بیرون رفتنه...در حالیکه از شدت انتظار دم در خسته شده بودی!پاتو کردی تو کفش من...

 

 

 

هیچوقت بهت پستونک ندادم!چون ازش بدم میومد!هر چند بعدها پشیمون شدم!چون به طرز مظلومانه ای خودم شده بودم پستونکت!!!!اما خب تو سیسمونیت پستونکم بود دیگه....اون وقتا زور میزدیم بهت بدیم نمیخوردی!حالا رفتی خودت پیداش کردی و یاد جوونیات کردی....

 

 

 

 

 

وای ! نه بابائی نمیخورم....اصرار نکن دیگه!

 

این عکسم مال پارک آب و آتشه!که چند وقت پیش رفته بودیم و مریمم دوید رفت اون بالا رو چمنا!اونجام حکومت نظامی....نمیزارن یه نگاهم به چمناش بندازی چه برسه...من گفتم حالا که بچه قانون شکنی کرده!کار از کار گذشته!لا اقل یه عکس ازش بگیرم....تند تند وشغول عکاسی از زوایای مختلف شدم یه هو برگشتم دیدم پشت سرم همه قطار شدن و موبایلاشونو گرفتن سمت مریم و مشغول عکاسی ازش....همه میگفتن اخی چه عروسکی....اخه عینهو یه مجسمه همینجوری سیخ وایساده بودش اونجا....

 

 

 

 

این عکس مال همون وقتائی که میگم میره زیر یه چیزی قائم میشه و دنبال خودش میگرده!هی میگه مریم کو؟؟؟!!!!!

 

 

 

 

و اینهم اتفاق بعدش!نگو خانوم اون زیر مبل و نقاشی میکنه و واسه اینکه تابلو نشه دنبال خودش میگرده....

 

 

 

 

وقتی ازش خواستم با خمیر بازیش واسم یه مارو یه توپ درست کنه....

 

 

 

 

اینم وقتائی که خانومی بهونه میگیره و مامانی سخت مشغول آشپزیه....مجبوره دست به هر کاری بزنه تا دخملش بزاره وایسه پای گاز....

 

 

 

 

(دوستان خواهشا به اون چرب و چیلیهای اطراق گاز گیر ندین دیگه خونه مستاجریه دیگه....هر چیم بسابی پاک نمیشه...)

 

 

 

فعلا مريم گلي بيدار شده بيشتر از اين نميتونم بمونم اينجا....ايشاا... بعدا باز ميام با كلللللي عكس!

اون دسته از دوستاني كه رمز داشتن واسه عكس خودم اينبار هم عكس ادامه مطلب و با همون رمز قبلي ببينن....

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 16:16 ] [ مامان زهرا ]

.: Weblog Themes By Roz Them :.

درباره وب

خداوند نهم اردیبهشت ماه 1388ساعت 9.15 صبح یه روز بارونی قشنگ بهاری در بیمارستان گلستان تهران توسط خانوم دکتر ازگمی یه فرشته کوچولوی پاک و معصوم با وزن 3.100 و قد 48 به ما هدیه داد....و ما تا عمر داریم شکر گذار این هدیه آسمونی هستیم....

9 ماه تمام اسمش بین " پارمیدا"(نام گل و نام دختر بردیای هخامنشی)و "آرمیتا"(پاک.پارسا.فروتن) میگشت و در آخر خدا حاکم ما شد و به وسیله ی کتاب مقدسش بهمون گفت اسمشو بزاریم " مریم"

اینجا رو نه تنها واسه ثبت خاطرات مریم گلی نازم بلکه واسه ثبت روزمرگیهام که ممکنه در گذر زمان گم بشه انتخاب کردم...فعلا هم مشغول تحصیل در " چین " هستیم.....



مریم : 1- (در گياهي) گل سفيد خوشه‌اي خوشبو و داراي عطر با دوام، و نيز گياهي علفي، پايا و زينتيِ اين گل كه از خانواده‌ي سوسن است و پياز دارد؛ 2- (اَعلام) 1) نام سوره‌ي نوزدهم از قرآن كريم داراي نود و هشت آيه؛ 2) [قرن اول میلادی] مريم عذرا مادر عيسي(ع) دختر عِمران و از نسل داوود؛ 3) مریم [قرن اول میلادی] از نخستین پیروان حضرت عیسی(ع)؛ 4) مریم مجدلیه: [قرن اول میلادی] بنا بر روایت های مسیحی زنی که به راه راست هدایت شد یا به وسیله‌ي حضرت عیسی(ع) از دیوانگی نجات یافت.