|
ღღღ مریم!!!شاخه گل عشقم...ღ ღ ღ "آنکه میگفت ز یک گل نشود فصل بهار , چه خبر داشت که همچون تو گلی میروید؟...."
| ||
|
برای پیش تو بودن”بلیط ” لازم نیست مرور قصه ی دل کافی ست . . . . . . اومدم که بگم ۱ . بازم از تمام رفقین با معرفت ممنونم ۲ . حتتتتما برگردم خونه و روبه راه بشم هم آپ میکنم و هم از خجالت همه در میام ۳ . از سلوای دوست داشتنی خودم ممنونم با اون آپ توپ(سلواجون با گوشی ددیم خوندم آپتو و عکسای مریمی رو دیدم ....منم دلتنگتم گلی) ۴ . بالاخره دوری و فراق و هجران تموم شد....و من و دخملی فردا غروب میپریم به مقصد تهران!!!!
[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 1:22 ] [ مامان زهرا ]
قبل از هر چیز میخوام از گل مریمم تشکر کنم که باعث شد من " مادر " بشم ...امیدوارم لایق این کلمه باشم!و بعدش از دوستای خوبم تشکر میکنم که نگران بودن و با کامنتای پر مهرشون منو شرمنده کردن...مخصوصا مامان مریم گلی مهربون!چون نمیتونم الان براش کامنت بزارم از همینجا میگم اون امانتی رو هم میتونه از مامان زینب و هم از مامان دینا و دنی بگیره!باعث افتخارمه... فقط اینو بگم که تا الان انقد سرم شلوغ بود که وقت نت اومدن نداشتم!الانم که دارم اینجارو آپ میکنم ساعت حدودا ۳نصف شبه و همه اهل بیت خوابن روز چهارشنبه که راه افتادیم به خاطر اسباب کشی و ....صندلی ماشین مریم و دراورده بودیم و یادمه تو کاتالوگشم تا ۴ سالگی بود!اما دیدیم خود مریم خیلی استقبال کرد و خودش نشست رو صندلی و کمربندشم بست و تمام مسیر هی میگفت مامانی؟شیشه رو باز نمیکنم!اخه کار بدیه!
همشم با تعجب میگفت مامان زهرا؟پام شلوار نیستا؟من مریض میشم!سردم میشه خب!
اینجام تو هواپیماس!طبق معمول من سوتی دادم
کماکان دخملی مستقله و روز به روزم استقلال طلب تر میشه!تو هواپیما وقتی اومدن ظرف غذارو جمع کنن اصرار داشتش که خودش بده به خانوم مهماندار!ظفشو داد و خیلی گذشت تا تمام بادوماشو خورد!بهش گفتم فعلا آشغالشو بده به من تا....ولی بازم اصرار داشت بده به خود خانوم مهماندار!اولش صداش زد خاله بیا!!!!!بعد دید کسی جواب نمیده با صدای بلند میگفت : دختر من!گل من!قشنگ من!عسل مامان!جیگر من!دختر بلا!یعنی کل هواپیما داشتن غش میکردن از خنده! پیاده که شدیم انگار وارد یک عدد سونای خدادادی شده بودیم برای منی که ۱۵.۲۰ سال اینجا بودم هنوزم عجیب بود این هوا!!!وحشتتتتناک گرم!جوریکه دلم میخواست برم یقه ی خلبانه رو بگیرم بگم هر چقدر میخوای من بهت میدم فقط جون من منو برگردون تهران خودممممم
اینم مریم گلی و محمد صادق!جیگر عمه عاشق کتابه!مریمم براش کتاب میخونه همیشه!
روز جمعه یه تولد فینگیلی واسه گیگیلی من گرفتیم به مریم که خیلی خوش گذشت....مگه میشه به اون خوش بگذره و به ما نه؟
اینم پایان مراسم و ناخونک زدن این ۲ تا شکلات خوشمزه ی من....
*** پ . ن ۱ : از خدای مهربونم تشکر میکنم بابت اینکه امسال روز مادر رو در کنار دوست داشتنی ترین مادر دنیا بودم....
پ. ن ۲ : یک دل اینورا بدجوری هوای همسری را کرده....
پ . ن ۳ : سلوای دوست داشتی من....حواسم به قول وقرارمون هستش و همینطور تاریخائی که گفتی!حتتتتما حتتتتما برنامه میچینیم که تا یه عصری رو با هم بگذرونیم عزیز دل! ****** ******* ******** بعدا نوشت مهم : مامان سویلا که اومده برام کامنت خصوصی گذاشته و نوشته زور نزن نمیشناسی!!!!خودش با دستای خودش بیاد خودش و معرفی کنه والا من خودم با دستای خودم خفه اش میکنم چون خوبم میشناسمش اتفاقا..... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 2:27 ] [ مامان زهرا ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||